X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 13 اسفند 1386

توی نوبت

توی تاکسی  نشسته ام. همان حرفهای همیشگی..

راننده تاکسی دارد همینطور که پک های عمیق به سیگارش می زند با یکی از مسافرها گپ می زند...

نمی تونن بنزین مردم رو تامین کنن اون وقت برای فلسطین کمک می فرستن! بابا مردم این مملکت خودشون نیاز به کمک دارن!

از حرف های توی تاکسی اصلا خوشم نمی آید. هیچی نمی گم. بذار یه سوژه ای برای گفتن داشته باشن...


من مسلمانم. قبل از هر چیز دیگر. وطن، خون،نژاد و همه چیز من دین من است. من وابسته به یک امتم. امت یعنی هویت من. یعنی آنچه من به آن وابسته ام. یعنی شناسنامه من. من نمی دانم عرب و پارس یعنی چه. ترک و کرد و بلوچ و ازبک و افغان و تاجیک برای من یکی است.

من همه را به یک شکل می بینم. همانطور که دشمن من همه ی ما را به یک شکل می بیند. من همه ی برادران و خواهرانم را دوست دارم همانطور که دشمنم از همه ی ما به یک اندازه بدش می آید.


اسرائیل همچنان می کشد. غزه اسیر یهود است و اسیر غفلت ما. برادران و خواهران من مشغول دفن هم هستند. آنها وقتی برای شمردن تعداد کشته ها ندارند.


۵ سال از ادواجشان گذشته بود اما صاحب فررزند نمی شدند. تا اینکه...

۵ ماه قبل خداوند محمد را به آنها داد. محمد شد تمام زندگی آنها. اما خفاش های یهودی نگذاشتند خوشبختی برای آنها دوام بیاورد. محمد در یک حمله کور بسوی بهشت پرواز کرد...


دوستم می گفت: ما مثل یه گله بز هستیم که دارند یکی یکیمون رو سر می برند و بقیه دارند تماشا می کنند تا نوبتشون بشه!